دستم رو گذاشتم زیر سرش و آوردمش کمی بالاتر.
پشت انگشت اشارم رو چندبار کشدم روی گونه هاش،
آروم آروم!
خیلی آروم، خیلی نرم با نوک انگشتام تمام صورتش رو لمس کردم،
پیشونی بلندش، ابروهاش، گودی چشماش، بینیش
تا رسیدم به لبهاش.
انگشت سبابه ام رو چندبار کشیدم دور لبهاش، کنج لبهاش،
آروم، آروم!
چونه اش رو با انگشت شست و اشاره گرفتم.
چشمام روی صورتش سُر می خورد.
سرم رو کمی به عقب بردم و چند لحظه بهش خیره شدم؛
صاحب این جمجمه آیا زیبا بود؟
خطوط فرضی جغرافیایی
و تسلسلی بی هدف از زنجیرۀ انسانی
درهم تنیده و به هم بافته
بی هیچ منظوری،
به اختیاری اجباری،
همدیگر را قطع می کنند.
...
هندوانۀ خط دار
بی رنگ است و تلخ با دانه های سیاه!
یه پیامک فرستاد، یه نگاه به گوشی انداختم.
دومی رو که فرستاد باز هم یه نگاه بهش انداختم. گوشی رو گذاشتم رو سایلنت و رفتم دوش بگیرم.
اومدم دیدم 2تا پیامک دیگه فرستاده.
گفت بی احساس چرا پاسخم رو نمیدی؟
گفتم: رفته بودم دوش بگیرم.
گفت تو هم که هر وقت من پیامک دادم یا زنگ زدم یا سر کاری یا مشغول مطالعه ای یا مهمون داری یا دس به آبی یا رفته بودی دوش بگیری یا خوابی یا سر شام و نهار. خجالت بکش!
گفتم: بابا! زندگی مجموع همین کارهاست دیگه. از زندگی که نمیشه خجالت کشید!
بی زحمت جمله زیر را ترجمه کنید:
"گفتن یک یاعلی، رمز عبور منه!"
پ.ن: دوستان! این یه شعر هست که صب به صب از حنجره یک آدمی از tv فوران می کنه.
چند وقت پیش یه نفر یه متن انگلیش رو به پارسی برگردونده بود و بهم داده بود تا بیینم برگردونش درست هست یا نه. ریز شده بودم تو نگارش واژه های به کار رفته انگلیش و پارسی.
میدونید که واژه نگارهای انگلیش 26تا هستن و از این 26تا، تنها دو واژه نگار "آی" و "جی" اونم وقتی کوچیکن نقطه دار میشن.
حالا بیا واژه نگارهای پارسی رو ببین. جمله هامون کلاً خال خالین.
توجه بفرمایید:
یه سری واژه نگارها داری نقطه های مادرزاد هستن:
ب، پ، ت، ث، ج، چ، خ، ذ، ز، ژ، ش، ض، ظ، غ، ف، ق، ن، ( از"ی" میگذریم چون با توجه به محل قرارگیری، حالات گوناگون می پذیره.)
یه سری خودشون نقطه ندارن اما تو خوندن الفبا با نقطه خونده میشن:
الف، سین، عین، کاف، گاف، میم ( باز هم از "ی" میگذریم چون اگه "یا" خونده بشه نقطه داره.)
یه سری تو خوندن ادبی به تعداد خالهاشون افزوده میشه:
جیم، شین، غین، قاف، نون
یه سری آمفوترهستن خوندن و نوشتنشون فرقی به حالشون نداره:
ب، پ، ت، ث، چ، خ، ز، ژ( جریان "ی" رو اینجا هم دنبال کنید. با سپاس!)
یه سری هم همچین قرص و محکم و بدون دگرگونی سرجاشون هستن، بی نقطه:
ح، دال، ر، صاد، طا، لام، واو، ه اول و میان و آخر.(اینجا هم از "ی" میگذریم. لاکردار نمیشه فهمید کدوم وریه. اول و میان بیاد یه جوره، آخر بیاد یه جوره!)
یه نقطه هم داریم که همون "نقطه سر خط" معروف هست که کار به کار کسی نداره.( البته دو نقطه رو هم هم داریم!!)
آمّمّمّا...! از اونجا که ما هر روز مجبوریم جهت نگهداری آسایش خودمون روشهای گوناگون سکیوریتی رو روی کار بیاریم، یه نقطه تازگیها خیلی پرکار شده. کدوم؟
نقطه میانی و جنبی واژه های ویژه جهت رفع "فی.لتر.اسیون" از بلاگها و سایتها! این نقطه این روزها شدیداً به کار میاد و اینجور که داره پیش میره به نطر میرسه تا چند وقت دیگه باید 32واژه نگار رو جدا از هم تو صفحه بذاریم تا سر فرصت خودتون به هم بچسبونیدشون و نخست واژه سازی سپس جمله سازی کنید.
خداوند شکیبایی ببخشه به اون بیگانه زبانی که میخاد زبان و نگارش پارسی رو یاد بگیره. پیرش در میاد!
(ولی یه نقطه کارش درسته اونم نقطه "ج" و "ن" هست. جونور بی شرف میره می چسبه کنج انحنای این دوتا:
گوشه گیران زود در دلها تصرف می کنند بیشتر دل می برد خالی که در کنج لب است)
گفت پس حسابی از دماغ این بیچاره درآوردی که! بی خیال! یه حکمتی تو کار هست.
گفتم بابا! باز خوبه ما یه بار فقط از دماغش در آوردیم. این که هر روز از دماغ ما درمیاره و میکنه جاهای دیگمون و اون جاهای دیگه هم که تا خالی میشن سریعاً با حکمت خداوند پر میشن!! اگه یه سیبیل کلفت عصمت ما رو به مخاطره نندازه، عوامل به قصد قربت با روح و روان و اعصاب و ذات ما شدیداً دست به دست هم میدن. چی میگی تو!
.
.
.
باقی این گفتگوی شیرین رو به دلیل حضور گرم خانواده در این مکان، درز می گیریم!
اصولاً آدمی نیستم که پای tv بشینم. شبکه داخلی هم باشه که دیگه کلاً با هر اپیزود از هر برنامه من یاد خواهر و مادر تمامی دست اندرکارانش می افتم.
امشب اما دعوت شدم تا برم این صحنه های شاد و خنده دار رو ببینم که همیشه هم بیشترین فسمتش سوتی بچه هاست.
اونی که من امشب دیدم دیگه آخرش بود: یه بچه 2،3ساله و نشون داد که دستش رو تا اونجا که جا داشت(فک کنم تا آرنجش بود) کرده بود تو دماغش و یه چیزی ازش در آرود و باهاش بازی کرد و مونده بود که چیکارش کنه نخست مالید به مبل دید نشد، دوویید رفت مالید به موهای یه بچه کوچیک دیگه که تو کریر بود!
و تنها 2روز پس از 1.6 آ.ذ.ر، با یه بهت اندازه دستار آقا، خیره موندم به این صحنه و به شعور دستکم 40میلیون آدمی که خواسته یا ناخواسته نشستن پای این برنامه اندیشیدم! البته شباهتهایی با این فیلمایی که از اینجا میره اونور دنیا داشت، این که هر دو گروه به صورت آماتور فیلمبرداری شدن تنها در موضوع متفاوت میشن:
یه بچه از اون سر دنیا دست می کنه تو دماغش، اینا با هزار زور و زحمت و خرج آپلود و...، فیلمش رو گیر میارن و پخش می کنن تا ما ملت همیشه در صحنه با دیدنش شاد شیم. حالا اونوری ها میان فیلم های اکشن و شلوغ کاریها و شیرین کاری و آتیش سوزی و مردن این چندوفته ماها رو با اشتیاق می بینن اگر نمی خندن دیگه به خودشون ربط داره. ص.دا و س.ی.ماشون به فکر روحیه اشون نیس به ما چه؟
بعد بگین تو پخش برنامه ها آزادی نداریم! ش.ف.اف نشون نمیدن. دیگه از این آزادتر؟ از این ش.ف.اف تر؟
خداییش گناه دارن. انقدر به فکر تلطیف روحیه مادر و خواهر این قشر زخمت کش نباشید. خدا رو خوش نمیاد!
القصه هنگامی که بانو فخرالزمان را دیدیم احساسات شدید بر همه جای ما چیره گشت و یک دل که نه! صد و پانزده دل، پاکباخته شدیم و تصمیم گرفتیم که دمی با وی بیاساییمممممم!!!(اگر توانستیم و خداوند این توفیق!!! را به ما داد)
حال نشسته ایم تا بانو ما را به غلامی بپذیرد و با وی نرد عشق ببازیم.
یعنی می شود خدایا؟
اوووف ف ف ف ...[نیشخند]
از وقتی یادمه، مثل یه سمپادی نمونه، بیشتر وقتا سرم توی کتاب بود.(هنوز هم نفهمیدم هفت سال توی سمپاد موندم که آخرش چه گهی بخورمممممم!)
منورالملک وار یه دیپلم نورانی گرفتم و مدینه فاضله رو فتح کردم و دانشجو شدم و تموم شد و بعدش با یه کار فرهنگی(!!!!!!!) به نام وبلاگ نویسی آشنا شدم(گمونم سال 82/83 بود.)
یه وبلاگی داشتم که آخر بچه مثبت بازی بود.[آیکون من در حالت تهوع]
مطالب علمی میذاشتم و اگه خیلی احساسات برم میداشت، یه چندتا جملۀ ..ون پاره کن از چندتا فیلسوف ننه مرده میذاشتم تنگ دل وبلاگ که همچین خوش آب و رنگ جلوه کنه (وبلاگ نه! خودم!)[آیکون من روشنفکر با عینک و کوهی از کتاب و ایضن آیکون حالت تهوع]
و احتمالاً پس از مدتی -که دقیقاً هم نمیدونم چقدر طول کشید- تحت تأثیر ژرفای همون جملات ..ون پاره کن و سمپاد و کتاب و...، بی خیال نوشتن شدم و به رؤیا پردازی مشغول شدم و تا کجاها که نمیرفتم؛
یه روز رو زمین بودم و یه روز دیگه رو مریخ دنبال آب کُر می گشتم که وضو بگیرم!
یه روز با افتادن یه گلابی یه جاذیه توریستی.تخیلی(!!) از نوع دوم کشف می کردم.
یه روز مدل شینیون موی یه حوری بهشتی میرفت رو اعصابم و با قلمانهای هیز دعوام میشد!
یه بار که دیر رسده بودم سر کار، یادمه دستور دادم کل زمین رو به خاطر من یه ریل ویژه بکشن و من هم یه کفش چرخدار آهنی پام می کردم و رو ریل د برو که رفتیم! با سرعت 360km/h میرسیدم به مقصد.(اسکیت ندیده نیستم. رؤیاست دیگه!! همیشه هم از این می ترسیدم اگه با این سرعت بالا بخورم زمین، مخم مثل تاپاله پخش میشه و باقی رؤیاها نیمه کاره میمونن!)
هیمالیا رو پلکان زدم که همه برن فتحش کنن و داغ به دل نمونن و خودم برگ چنار بسته، می رفتم بین قبایل بدوی دچار قحط الرجال آمازون زندگی می کردم.
و همۀ اینها به این دلیل بود که من آزارم به کسی نمی رسید. بسیار سرزنده و خوب مطلق بودم و البته بی اندازه مغرور و سپاسگزار خداوند متعال که دغدغه ای به نام جنس مخالف نداشتم!![مثلاً چه گهی خوردم که نداشتم!!؟]
چند سال به همین منوال گذشت تا اینکه ناخواسته، دچار(دقیقاً دچار) یه درد و مرض مزمن شدم. رؤیاپردازی تموم شد اما اون بیماری هم پس از مدتی، افتاد تو سرازیری و تا دو سه سال پیش، طول کشید تا به زور دگنک و مشت و لگد و کتک کاری و کُش.تار جم.عی و هزار روانی بازی دیگه به یه بن بست - دلتون نخواد- بی اندازه دل انگیز رسید!!!!
دیگه خوب نبودم. یه موجود عصبی بودم که دهن هرچی جنس مخالف رو به فیض می رسوند. یه موجود بی حال که از برقراری یه رابطه تنها به آزار رسوندن و متلک و انتقام فکر می کرد. (نمیخواد بگین اشتباه میکردی. خودم میدونم!!!)
دوباره به وبلاگ نوبسی رو آوردم اما اینبار خودم -بی خبر- یه ذره ..ون پاره کن نوشتم که در نهایت احترام آمیخته به فشار بر ماتحت، فی.لتر شدم و من دوباره تو رؤیاهام خیلی از مسببین رو از کر.سی قد.رت پایین کشیدم و خفتشون کردم. چه حالی میداد وقتی ا.ع.تراف می کردن!
و بالاخره خَرِ ما رسید به این زمونه! میام اینجا می نویسم، خاطره براتون تعریف می کنم و به اندازه ..ون سوراخ سوزن تلاش می کنم که یه ذوق و قریحه ای این وسط بیدار بشه تا یه ذره از باحالی اون وقتایی رو پیدا کنم که فارغ از هر نگرانی بودم. الان دوباره دارم میشم مث کبریت خیلی بی خطر ایرانی که هر چی به سر و ته و بالا و پایین و اینور و اونور قوطی میسابیش، روشن نمیشه. دیگه حال آتیشی شدن ندارم و هر کسی کنارم قرار بگیره می تونه مطمئن باشه که تنها به بودنش در لحظه شادم و به غرورم هنوز پایبند...
باش! چون زنده ام هنوز بی هیچ رؤیایی...
NODET یا سمپاد: سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان
آخ روزهای کار که از شما هم بیزارم.
آخ زندگی که مجموع روزهای کار و تعطیلی هستی،
از تو هم دل خوشی ندارم با این حال بگو ببینم!
بالاخره شنبه زوج هست یا فرد؟
یکی بر خار می شاشد.
لشکریان از پی غبار روانند
و آن دیگری،
سر در گریبان فرو برده
و خود را در آغوش خویش،
سخت می فشارد.
یکی بر خار می شاشد.
یکی در خاک می افتد.
یکی بر سنگ می لرزد.
یکی بر غبار می تازد.
یکی بر باد می سازد.
یکی بر جوانه می شاشد،
یکی بر خار می گرید...
روزایی که از رواق رد می شدی و من از توی حیاط، از پشت در آتلیه، از توی سلف، توی جمع و تنها، با نگاه، رد شدن و بودنت رو دنبال می کردم.
چقدر دوست داشتم گاهی باهات حرف بزنم اما مث یه الاغ زبان در قفا، خواسته ام تنها به یه نگاه پنهانی ختم میشد.
خاطرۀ کتابخونه هنوز برام پر رنگه. پیش خودم دل به دریا زدن بود که تو بفهمی.
و همیشه فکر می کردم تو با اون نگاه همیشه سرد، چقدر از من بیزاری و دلیلش رو هم نمیدونستم اما باز هم خیال خوش دیدن تو، من رو با یه کیف در دست، به دانشکده می کشوند.
خیلی از اون سالها گذشت تا با یه اتفاق ساده، هر دو بفهمیم که به یه حس دوطرفه پشت پا زدیم.
تو به دلیل جدی و اخمو بودن من و من به دلیل جدی و اخمو بودن تو! من تعبیر به بیزاری تو از خودم کردم و تو هم تعبیر به بیزاری من از خودت...
حالا به این غرور کاذب و ابروهای همیشه گره دار خودم لعنت می فرستم که نذاشت روزهای خوب دانشجویی من با تو بگذره و به تنهایی گذشت.
آی آی آی...
اگه به اون روزها برگردم، این بار "فرصت بودن با تو" رو از دست نمیدم.
با این حال، هنوزم به بودن گاه و بیگاهت، شادم.
باور کن...
اینجا کسی زندانبان کسی نیست.
اصلاً از نخست، کسی زندانبان آفریده نشده که تو انقدر نگرانی.
هر کی سر یه رشته از یه کلاف سردرگم تو دستشه و داره میکشه ببینه به کجا میرسه. به یه گرۀ کور بزرگ یا فقط یه تیکه نخه؟
فرصتی نمی مونه...
یه چیزایی میگی می مونم تو از کجا اومدی!؟
انتظاراتت از حد یه زمینی فراتره!
از من می خوای یه حسی بهت داشته باشم!؟ از من میخوای یه وقتا به smsهات پاسخ بدم!؟
گیرم که به روابطم گیر نمیدی و با هر کی میخوام هستم اما دلیل نمیشه دیگه انقدر پر توقع باشی.
از من انتظار داری هر وقت که خواستی، باشم!؟
حالا از شانست با هم بودیم تلفتم زنگ خورد، قرار گذاشتم، گیرم صدات در نیومد ولی باید 10دقیقه قهر کنی؟
چه حرفا! خیلی ازم انتظار داری.
واقعاً تو از کجا اومدی؟
کلاً خیلی گیر میدی! توقعت از من زیاده. خواسته هاتو یا به صفر برسون یا تعدیل کن که با دیگرون مشکل پیدا نکنی.
اگه این کار رو نکنی از چشمم میفتی.
از ما گفتن بود.
نکن این کارا رو دلبرکم!
درود دوست!
من رو با واژه هام بشناس.
و لباسی از جنس جمله هایی که اینجا خوندی و می خونی
به تن پروفایل برهنه ام بپوشون.
اونوقت،
پازلی از شخصیت من ساخته میشه به تعداد لینکهای این صفحه.
از دید تو،
من همونی ام که فهمیدی.
این روزا هورمونای testosterone و Progesterone من دارن تو سر و کله هم میزنن که بالاخره یه دسته اشون خودنمایی کنن و من رو از این گه گیجگی ای که دارم بیرون بیارن.
ph من این روزها 7 هست و تنها ابراز احساسات شبانه روزی من،
به بالش و پتوی خودم هست ولاغیر!
باشد که رستگار شوم!!!!
چرا امروز همه چیز در دید من ناخوب بود.
هوا، آسمون، درخت، جاده، ماشین، لاشۀ سگهای له شده در وسط جاده...
حتی گردی زمین هم رو مخم بود. حس کردم دارم مثل یه فُک تو یک سیرک مسخره، رووش میدواَم و در جا میزنم.
آخ! یه توپ دارم قلقلیه.
سرخ و سفید و آبی نیست،زرد و سیاه و خاکستریه!
می خوره به من،
میرم عقب!
نمیدونم تا کِی و کجا میخواد بره.
من این توپ رو نمی خواستم،
حوا،
حتماً کوچیک بود که
سیب رو گاز زد،
و زمین،
شد جریمۀ مشقهای نه چندان بد من!
سفر کردن یعنی تجربه اندوختن،
یاد گرفتن و شاید به خاطر سپردن.
در این یک هفته که در سفر به سر می بردم
یک چیز رو تجربه کردم و فهمیدم.
چی رو؟
اینکه چقدر از جابجا بسته شدن مارک قرمز و آبی شیر آب گرم و سرد توالت
بیزارم!!!!!!!
آخ...
چرا ناراحتی؟
نقصیر تو که نیست.
آموزگار خوبی نداشتی.
اگه کلاس اول دبستان، جمله سازی رو باهات درست کار میکردن تو هم خوب یاد می گرفتی؛
زندگی، همش جمله سازیه.
بازی با واژه هاست.
با توام!
میشنوی صدای ما رو یا هنوز گوشات گرفته؟
آهای! تو که ما رو به جون هم میندازی،
ول کن اون پرورشگاه آسمونی رو!
چسبیدی به اون یتیمهای بال و پردار شیشه ایت؟
بیا پایین تر نگاه ما کن.
از اون بالا ما رو ریز می بینی.
بیا پایین عروسکهای خیمه شب بازیتو نگاه کن.
بگو! سناریوی ما رو
روی دوش چپ و راستمون
حک می کنی یا
بداهه سرایی میکنی تو روح ما؟
بگو! چرا وسط بازی عشق،
رل عروسکها رو عوض میکنی و
یه وقت هم از سر بیکاری،
نخ اونها رو می چینی!؟
بگو! خسته نشدی؟
بگو! به کدوم قانون تو دلخوش کنیم؟
به خودخواهی تو که
مخالف رو وعدۀ پستو میدی و
چاپلوس رو وعدۀ دکان لوکس؟
بگو! با جهنم و بهشت ما رو می خری؟
حساب سرانگشتی میگه
هوریهای بهشتی و قلمانها،
همینها هستن که ما هر روز توبیخشون می کنیم
پس هیمه کشها و خدماتیهای بال و پر سوختۀ جهنمت کیا هستن؟
بگو! دلمون به چی خوش بشه؟
بگو! از آشفتگی روحی ما چی عایدت میشه؟
بگو! فریاد بزن بشنوم،
ریشخند میزنی یا فکر می کنی؟
بگو! این دم و بازدم کوزه گری توست که شده
روح عروسکها،
چرا خودآزاری می کنی؟
گفتم چرا؟
گفت فشارم افتاده.
گفتم چنده؟
گفت 9
گفتم جدید یا قدیم؟
نفهمیدم چرا گوشی رو گذاشت. فکر کنم فشارش رفت بالا!
واسه خاطر خودآزاریه
نه چیز دیگه!
به کجای ذهنم چنگ میزنی
برای موندن؟
پست پیشین خیلی ادبی و حرفه ای نوشته نشده چون تنها خوستم پاسخی ساده به برخی دوستان داده باشم.
اندر احوالات ما بدانید که ناخوشی بر ما چیره گشته و روح ما ملول است به همین دلیل گفتار پست پیشین همچون نگارش و جمله بندی ام.ا.م است.
تا گاه آسایش که بر ما فرود آید، شما را به هر کس که دوست دارید می سپارم.
آقایون و خانومها!
همینجا جهت زدودن ابهام موجود در "گوبلن" باکره و پاسخ به دیدگاهای ویژه که مثل سیل به inbox من وارد شدن، اعلام میدارم که دلیل این نوشته، یک پست طعنه آمیز بود.
جمله خبری این بود که چین پرده ب.کارت یه بار مصرف تولید کرده.
و نویسنده در تکمیل نظریات ان+دیشمندانۀ خود گفته بود دختران با 14000تومان نجابت می خرند و پسران بی غیرت امروز، به نداشتن ب.کارت سخت نمی گیرند. البته صفحه همین عزیز دل دارای خاطرات س/ک/سی ایشون هم هست(رطب خورده و منع رطب!!؟)
نجابت نخست تو روح آدم پیشروی می کنه سپس در جسم. انقدر مثال در این باره هست که نمیشه همه اش رو گفت اما هرزگی جنس نداره برادر من! هر بانوی بی بکارتی هرزه نیست و هر باکره ای هم نجیب نیست و همجنسهای ما بنا به دلایل دینی، همیشه پاک نیستند.
میدونم همۀ ما وزیر شعار هستیم و " در عمل کار بر آید، به سخندانی و سخنرانی و این کوفت و زهرمارها نیست."
گفتم که توضیحی هر چند ناقص درباره گزینش واژه ها داده باشمهمه چی آرومه...
دوشیزه!
بکارت تو
همان اندازه برایم دلنشین است
که دوختن گوبلن!
گیرم که دریچه ای دست نخورده
به دنیای من
باز شد،
با روح پاره پارۀ تو
چه کنم؟
یه زمانی پیچ ذهنم شل بود و تند و تند می نوشتم.
گمونم کم کم دارم دچار پریود روحی میشم.
تنها چیزی که خوبم می کنه بغل کردن یه دختر ناز با زبون دراز و موهای خرگوشی بسته و بوسیدن نوک بینی کوچولوشه.
با ترانه باید نفس کشید...
خانمایی که میاید نظر خصوصی میذارید و یه گل رز قرمز کنارش و یه بوس!
وبسایتتون رو هم اومدم چک کردم.
میشه همینجا روشن بگید منظورتون چیه؟
امروز خواندم بر بلیت ها:
" برج میلاد، نماد ملی، افقی جهانی
برج میلاد، برجی به بلندای روح ایرانیان
برج میلاد، فانوس قلب آسمان پایتخت"
یکی هم من می افزایم:
برج میلاد، راست کردۀ قلماشی بر قاموس ایران، و حتماً تو روح ایرانیان!